با عرض سلام وعرض ادب خاص تقدیم به همه دوستان نازم وطرفداران وبم.یابت این مدت طولانی که نبودم معذورم و معذرت میخواهم ولی باز میخواهم براتان جران کنم. مثل مهتاب،نوشته ای عبرت آمیز است که یک شب برایم این خاطره به وقوع پیوست و این نوشته به نوبه ای یک خاطره هست. امیدوارم از خواندنش لذت ببرید
مثل مهتاب
یک شب گرم و دلگیر تابستانی دیگر و در دل بی برقی شب های کابل. پشت پنجره روی طاق نشسته بودم و به نور مهتاب که اتاق را روشن کرده بود خیره شده بودم. صدای گریه طفل خانه همسایه به گوشم میرسید و من بی توجه نگاهم از پشت پنجره به مهتاب قفل شده بود. گربه ای آهسته در حالی که با چشمان براقش به من خیره شده بود از بالای دیوار رد میشود و کمی آنطرف تر پایین میپرد. نگاهم مثل منجمد شدن قطرات آب، به مهتاب انجماد کرده بود و نمیتوانستم بین نگاه های عاشقانه خود که به سوی مهتاب داشتم لحظه ای سکته گی ایجاد کنم و غرق در دریای زیبایی های مهتاب شدم. در همین لحظه واژه ها رنگ رنگ جلوی چشمانم شروع به رقصیدن میکنند. هرکدام به نوبه خود توصیفی از مهتاب میکرد. مهتاب مهربان ،مهتاب زیبا، مهتاب بزرگ و مهتاب ... اما یک واژه واقعا متفاوت بود... آنقدر که ذهنم را در همان لحظه مشغول خود کرد. ( مثل مهتاب...) واژه ای کوتاه بود اما ذهنم را درگیر خود ساخت. سرم را پایین میکنم و مچ دستانم را تا نزدیکی گوشم بالا میبرم. تیک تاک تیک تاک
برچسب:
نویسنده: آدرین طباطبایی
تاريخ: پنجشنبه
14 دی
1396 ساعت: 0:59